خرید بک لینک
به نام خدا الان باید من و یاسمین هردو مشهد زندگی می کردیم. یکی نزدیک مامان اینها. یکی دورتر لابد. بعد مثل الان عصرهای گرم تابستان که می شد جمع می کردیم می رفتیم خانه مامان. پدر مثل همیشه نبود و هزارتا

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

به نام خدا نمی دانم بقیه چطور خانه تکانی می کنند ولی من از آن دسته آدم ها هستم که گرد و خاک به پا می کنند. به اتاق فاطمه که میرسم، سبد اسباب بازی ها را خالی می کنم روی زمین، کشوها، کمدها، روی میز... ی

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

به نام خدا دیشب خواب آقاجون را می دیدم. نیمه خواب و نیمه هشیار در التهاب سرماخوردگی خودم را به زور خوابانده بودم تا از گلودرد و بدن درد یادم برود که از در آمد تو. در خانه نوجوانی هایم. که طبقه دوم ساخ

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

به نام خدا فردا شب یک هفته می شود که مادرجون رفته. آن دوشنبه ای که آمدم با شوق و حیرت خواب آقاجون را اینجا نوشتم، یادم نمانده بود که توی همان خواب یکی به دلم انداخته بود که آمده دنبال مادرجون. قرار بو

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

به نام خدا هرچند وقت یکبار اینطور می شوم. فلج عضلانی کامل. غذا درست کردن سخت ترین کار دنیا می شود، خانه هیچ وقت مرتب نمی شود، آنقدر سنگین می شوم که برای بلند شدن و نماز خواندن حتی دنبال اراده آهنین می

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

به نام خدا اولین جمعه بعد فوت مادرجون، همه نهار آن جا بودیم. مامان کار داشت و می خواست دیرتر بیاید. من و فاطمه زودتر با پدر رفتیم. توی خانه مادرجون همه جمع بودند. به عادت قدیم خانم ها نشسته بودند توی

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

به نام خدا به نام خدابعد یکی دو هفته خانه مرتب شده. بعد فوت مادرجون من هم انگار رفتم در اغما. هرچه گذشت هم بدتر شد. چند هفته ای زورم به هیچ کار نمی رسید و دست و پاشکسته زندگی می کردم. حالا هم خوب نشده

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

به نام خدا یک تصویر زن خوشبخت هست که آخر شب وقتی همسر و بچه خوابن، رو توک پا راه میره و اسباب بازی ها رو از دور و بر خونه مرتبش جمع میکنه. دوسه تیکه ظرف باقیمونده رو میشوره، دور و بر رو یه نگاهی میندا

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

به نام خدا فرقی نمی کند مشغول چه کاری باشم. داشته باشم زعفران بسابم، کتلت درست کنم، موهایم را باز گذاشته باشم یا ناغافل از دهانم بپرد: "وا"... ده ها نشانه کوچک است که من را یادش می اندازند. تا همین چن

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

صفحه بندی